نقش موسیقی در یادگیری ریاضی
اما آنچه در این مقاله به آن خواهیم پرداخت، تاثیر موسیقی بر آموزش و یادگیری ریاضی است.
به ادامه مطلب مراجعه کنید.
اما آنچه در این مقاله به آن خواهیم پرداخت، تاثیر موسیقی بر آموزش و یادگیری ریاضی است.
به ادامه مطلب مراجعه کنید.
برف با باریدنش زمین را به خواب برد و آدم ها را بیدار کرد و من زمستان را در نیمه بهمن لمس کردم؛و فهمیدم وجود بعضی آدم ها مثل باریدن برف شیرین و دلنشین است.آدم هایی که آرام بی هیایو بر تک تک لحظه های تو باریدند و همین کافیست برای دوست داشتنشان...
بازم یه عالمه وقفه افتاد...
میدونم انگار فقط ثانیه ها رفتن هیچی نیومد به جاش
حسی نداشتم برا نوشتن نه اینکه حرف نداشتم نه... حرفامو خوردم نکنه به کسی بر بخوره!!!
وقتی که همه ی پنجره ها رو به توباز می شوند...
وقتی که کتاب هایم همگی تو را برایم تکرار میکنند...
وقتی که تابلو های خاک گرفته لبخند تو را به یادم می آورند...
و وقتی که شکوفه های باغچه بدون تو مرده اند...
من چگونه از تو یاد نکنم...
من چگونه تو را فراموش کنم...من چگونه چراغ یادت را در دل خاموش کنم....چگونه؟؟؟
من هیچوقت یاد نگرفته ام خاطراتم را بسوزانم,خودم میسوزم اما خاطراتم نه....هرگز...
بیادت میمانم...
نمی دونم چرا بعضی وقتا ما آدما اینقده بی انصاف میشیم گاهی دوست داریم گناهامونو مثه یه شال گردن دور گردن یه مترسک بیچاره بندازیم یا اشتباهاتمونو به پای این روزگار بنویسیم....
چند وقتی میشه به هر جمعی یا یه انجمن یا سایتی میرم طبق معمول حرف از عشق و عاشقیه,همه هم یه جورایی دل پری از این قضیه دارن....از تجربه های تلخ و شیرین خودشون مینویسن ,کلی با هم حرف میزنن و آخرش به این نتیجه میرسن که:
آره عشق توو این دوره و زمونه مرده و اصلا عشقی وجود نداره....عشق فقط واسه دوره ی لیلی و مجنون بود و الان دیگه کسی ارزش عاشق شدن نداره..... و از این جور حرفا که باهاش خودشون رو یکم آروم می کنن و همه ی این فاصله ها رو هم مثه همون شال گردن دور گردن عشق بیچاره میندازن...
توو همون لحظه ها بود که دلم به حال عشق سوخت.با خودم گفتم مگه میشه خدا یه روزی این نعمت رو بهمون داده و حالا اونو ازمون گرفته!
عشق همیشه پاک و مقدس بوده وهست... این گناه ما بوده که نمیتونیم عاشق باشیم و عشق رو درک کنیم....عشق همون عشقه این ماییم که عوض شدیم....
واسه همین در واقع یه دفاعیه برای عشق نوشتم که امیدوارم خوشتون بیاد,خطابم در شعر عشقه:
همه حسش کردیم
باورش نه
همه فکر می کردیم
اولش نه
همه تنها ماندیم
اوش سر خوش
آخرش نه
عاقبت یخ بستیم
ما به عشق ایمان نیاوردیم
ما گمان میکردیم عاشق هستیم...
92/4/2 سالار
راستی یادتون نره در مورد این بحث اگه میتونین نظر بدین...ممنووووون
فریدون مشیری
او رفت...
ومن ماندم...
احساسم به او ازبین نرفت ولی حالا حس می کنم احساسم بر باد رفت...
اینروزا اونقدر دور و برم خالی هست که بتونم خودمو بهتر بشناسم ولی از خودمم فراریم,یه بلایی سرم اومده که نمیتونم هیچ کاری کنم فقط منتظرم ببینم دیگران چه تصمیمی می خوان برام بگیرن!!!
دیدین آدمایی رو که میخوان یه کاری خلاف میل شما براتون بکنن بعد میگن اینطوری برات بهتره,اینطوری خوشبخت میشی,اینطوری به آرزوت میرسی....بعد توام با خودت فکر میکنی:واای چقدر من براش مهمم ,چقدر به فکر منه... ولی وقتی کار از کار میگذره و همچی تمووم میشه اون میره پی زندگیش...وقتی یکم به خودت میای می بینی به جای تو تصمیم گرفته,به جای تو بریده ودوخته و تو فقط حق داشتی نگاهش کنی و محکوم شدی به مثه اون فکر کردن....
ولی ای کاش همیشه جای خودت تصمیم بگیری,شاید اون راست بگه وتصمیمت به نفعت نباشه ولی لااقل جای خودت زندگی کردی...نه اینکه بشینی و ببینی که دیگران برات چه نقشه هایی کشیدن....
چون دیگران هیچوقت به جای تو زندگی نمیکنن این خودتی که باید دنیاتو بسازی...

دوباره می نویسم...
از آخرین باری که نوشتم دو سالی می گذرد یادم نیست چه و چرا نوشتم, شاید مثل امروز بود شاید...
دو سال گذشت و من هم گذشتم از هر چه بر سرم آمد.در این مدت خیلی چیز ها را فهمیدم,از خیلی چیز ها رنجیدم,با خیلی ها خندیدم, ولی هنوز تکرار میشوند روزهایم انگار...
فهمیدم آدم ها همیشه انطورنیستند که می خواهی.شایدآدم ها را باید همیشه همانطوربخواهی که هستند...شاید...
چه فکر هایی داشتم که نشد...وچه کابوس هایی که شد...
اما امروز نه ملالی است از دیروز ونه خیالی است بر فردا شاید همین لحظه اوج رویایم باشد...همین لحظه